نیم نگاهی به چند و چون نقشآفرینی شهید طیب حاج رضایی در رویداد 15 خرداد
مرحوم حاج اسماعیل در دفاترش پرداخت حقوق شرعیه را می نوشت و برای رژیم مسلم بود که او با روحانیت رابطه دارد. در روز 15 خرداد هم اصلا در تهران نبود. دیگرانی که دستگیر شده بودند، اکثراً تسلیم و آزاد شدند، اما طیب حاج رضائی و حاج اسماعیل رضائی محکوم به اعدام شدند.
به گزارش خبرگزاری حیات، شهادت حرگونه طیب حاجرضائی، درس بزرگی است برای کسانی که رسم جوانمردی را از یاد بردهاند و گمان میبرند با تظاهر میتوان همواره چهره خود را پنهان کرد. نیت خالص طیب برای دستگیری از فرودستان و ایمان قلبی به عظمت اباعبدالله(ع)، سرانجام او را به ساحل نجات رساند و در کنار مؤمنی مخلص چون شهید حاج اسماعیل رضائی، به بالاترین مرتبتی که شایسته انسان است، نائل آمد. به بهانه 11 آبان سالروز اعدام طیب حاج رضایی، در گفت و شنود با مرحوم ابوالفضل حاج حیدری چگونگی دستیابی به چنین منزلتی واکاوی شده است.**چگونه شهید طیب را شناختید و چه ویژگیهائی در او برایتان جالب بود؟مرحوم طیب حاج رضایی را به این علت که مدت زیادی در بیسیم نجفآباد که در میدان خراسان هست، زندگی میکردم، میشناختم، چون منزل ایشان در میدان خراسان بود. منزل دیگری هم در خیابان پارک نزدیک میدان داشت. خیابان فرعی به اسم امیر اتابک بود که به طرف مسجد لرزاده میرفت. محل کار و فعالیت ما همراه با حاجآقا عسگراولادی در بازار بود و بعد به نزدیکیهای چهارراه سیروس آمدیم و من و آقای عسگراولادی در پاساژی که آن موقع میگفتند «سرای دماوند» دفتری زدیم. نوع کار ما طوری بود که با خواروبارفروشهای تهران سر و کار داشتیم و جنس به اقساط از ما میخریدند. در وصول مطالبات و رفت و آمدها شاهد بعضی از حرکات و گفتار افراد بودیم.در قدیم محلههای تهران شهرتهائی داشتند، مثل دروازه دولت، میدان خراسان، میدان شاه (قیام فعلی)، باغ فردوس، میدان اعدام و ... اینها قدمت و شهرت خاصی داشتند و در هر یک از این محلها هم افرادی بودند که به تعبیر قدیم، گردنکلفتهای آن محل بودند و خصوصیتهای اخلاقی خاصی داشتند. بعضی از آنها بسیار مقید بودند و محدوده محلهشان را حفاظت و حراست میکردند و نسبت به خانوادههای محل، حرمت آنها و جوانان محل تعصب داشتند. البته در بعضی از محلهها هم عدهای چنین شهرتهائی داشتند، اما قید و قیودی در روابط محلی و زندگیشان نبود.بیشترین فعالیت آن روزهای تهران در منطقه بازار و مرکزیت شهر و میدان ترهبار، میدان امینالسلطان و میدان میوه و ترهبار بود و مغازهداران سراسر تهران به میادین میآمدند و نیازهایشان را تهیه میکردند و میرفتند و به این ترتیب، خود به خود ایاب و ذهاب زیادی به آن میدانها وجود داشت و موجب درگیریها و روابط خاص خودش میشد.مرحوم طیب حاج رضائی در میدان کسب و کار میکرد و شهرت و جایگاه خاصی داشت. در همین محل، یعنی خیابان اسماعیل بزاز (مولوی فعلی) و در باغ فردوس خیلیها به داشمشدی بودن شهره بودند. مثلاً در باغ فردوس هفت برادر بودند که به هفت کچلان معروف بودند. یا در میدان خراسان کسی بود به نام فروتن، یا در میدان شوش کسی بود به نام عبدالله نقاش، در میدان شاه (قیام فعلی) علی رستمی و ناصر جگرکی بودند. در میان کسانی که اسم بردم، بعضی از آنها این قید را داشتند که در محلههایشان از مردم محافظت و مراقبت کنند و مانع از بعضی از کارهای ناشایست بشوند، ولی عدهای هم این طور نبودند و شاید خودشان هم موجب آلودگی و ایجاد بعضی از مسائل میشدند.مرحوم طیب حاج رضائی جزو کسانی بود که این قیود را داشت و من خودم شاهد بودم. خیابان خراسان که الان یک طرفه است، آن روزها دو طرفه و تردد در آن بسیار کم بود. منزل ایشان نزدیک میدان خراسان بود. گاهی اوقات میآمد و آنجا مینشست و بعضی از مشکلات مردم گرفتار را رفع و رجوع میکرد.در میدان میوه و ترهبار یک باسکول بار قرار داشت که متعلق به مرحوم طیب بود. دفتر مرحوم طیب هم متصل به محل باسکول بود. مرحوم طیب به خاطر خدماتی که در 28 مرداد در مقابل تودهایها و حرکتهای ضد دینی به شاه کرده بود، امکاناتی را گرفته بود. او فکر کرده بود به این ترتیب به دین خدمت میکند. طیب بعد از 30 تیر و در جریان 28 مرداد خیلی نقش داشت. بعد به تفصیل خواهم گفت که وقتی دستگیر شد، بر همین اساس چه مسائلی را مطرح کرد. به هر حال او به خاطر وابستگی به دستگاه، یک سری امتیازات خاص را گرفته بود، از جمله اینکه ورود بعضی از میوههای وارداتی منحصراً در اختیار او بود.یادم هست یک روز برای تهیه بعضی از ضرورتهای زندگی به میدان رفته بودم. در اینجا میخواهم دقت طیب را عرض کنم. دفتر طیب دفتر طویلی بود. او میز کارش را ته دفتر و رو به میدان که رفت و آمد مردم در آنجا بود، گذاشته بود. این اتفاق را خود من شاهد بودم. دیدم پیرمردی دارد از جلوی دفتر کار طیب رد میشود. طیب داشت با یکی دو نفر صحبت میکرد. از همان پشت میز، از آن فاصله دور، آن پیرمرد را دید. من هم داشتم رد میشدم. دیدم صحبتش را با مهمانانش قطع کرد، بلند شد و بیرون آمد تا به این آدم از کارافتاده رسیدگی کند. در میدان قهوهخانههائی بود که به دفاتر حجرهها چای میدادند. برای اینکه کسی متوجه نشود که او میخواهد به آن پیرمرد کمک کند، صاحب قهوهخانه را صدا زد و با این عنوان که دو تا چایی بده، به این پیرمرد رسید. او قبلا وجهی را آماده کرده بود. همین که به پیرمرد رسید، یواشکی آن را توی جیب او گذاشت و برگشت و رفت. این ویژگی مرحوم طیب بود که مخفیانه کمک میکرد.یا در ایام دهه اول محرم، طیب مقید بود در همان محل باسکول مراسم عزاداری برپا کند. سیاه میزد و سخنران دعوت و اطعام میکرد. لابد شنیدهاید که تا چند سال گذشته در روز سوم محرم دسته بنیاسد با تجهیزات مفصل از مسیری میآمد و مردم استقبال عجیبی میکردند. در تهران شهرت داشت که دسته عزاداری طیب در شب سوم میآید. این دسته از میدان شوش حرکت میکرد و به طرف چهارراه سیروس و سرچشمه میرفت و برمیگشت و در تمام طول مسیر، مردم به استقبال و تماشای این عزاداری میآمدند. اینکه این مراسم چه خصوصیات و ویژگیهائی داشت، مطلب جداگانهای است، اما میخواهم عرض کنم که طیب مقیّد بود که در عزاداری اباعبدالله(ع) این چراغ را روشن نگه دارد و عزاداری کند.در جریان 15 خرداد، صبح زود بود که ما خبر شدیم حضرت امام را شبانه دستگیر کردهاند. تمام تلاش دستگاه این بود که ارتباط قم با تهران و تمام استانها قطع باشد و قم را محاصره کرده بودند. به هرحال ما از طریق شهید عراقی و گمانم آقای توکلی خبردار شدیم و قرار شد دستگیری امام انعکاس پیدا کند. این عزیزان به میدان رفتند. در آنجا افراد مختلفی بودند و مرحوم طیب یکی از کسانی بود که این خبر را به او دادند و قضیه را برایش روشن کردند. در 15 خرداد در خیابان اسماعیل بزاز که الان بین میدان قیام و چهارراه مولوی است، یک کلانتری وجود داشت. طیب همراه مردم از میدان راه افتاد و آمد و این کلانتری را خلع سلاح کرد. این هم یکی از اقداماتی بود که برای دستگاه سنگین بود. طیبی که تا آن زمان کاملا در اختیار آنها بود، دست به چنین اقدامی زده بود.طیب در جریان 28 مرداد یکی از ارکان کمک به رژیم شاه بود. در فاصله سال 32 تا 15 خرداد 42 چه مسائلی پیش آمد که طیب تغییر موضع داد و از حمایت رژیم شاه به تقابل با آن کشیده شد؟آن روزها زایشگاهی بود که اسمش را بیمارستان فرح گذاشته بودند. شاه میخواست عوامفریبی کند و بگوید که با مردم جنوب شهر همراه است و لذا این بیمارستان را که در چهارراه مولوی بود تجهیز کردند و تبلیغات عجیبی را هم دربارهاش به راه انداختند و فرح را در آنجا بستری کردند و ولیعهد در آنجا به دنیا آمد. شاه و فرح با برنامهریزی مفصلی این کار را کردند. در این نوع قضایا رسم است که اسپند دود میکنند. طیب حاج رضائی منقلی را آورده بود و موقعی که اینها از در بیمارستان بیرون آمدند، برای چشمزخم و این حرفها، اسپند دود کرد. شاه خواست با طیب دست بدهد. نصیری کنار شاه ایستاده بود. طیب منقل را داد دست نصیری و با شاه دست داد. این مطلب برای نصیری خیلی سنگین بود و این قضیه دهان به دهان گشت. نصیری از آنجا خصومت بدی با طیب پیدا کرد. او که از نورچشمیهای دربار بود، از این به بعد علیه طیب اقدامات زیادی انجام داد. طیب هم در بعضی از مسائل دینی که اینها به او پیشنهاد میدادند که برود و اخلال کند، از قبول دستورشان امتناع میکرد. یادم هست مراسمی بود و عوامل دستگاه به آنجا رفته و از طیب خواسته بودند با دار و دستهاش برود و مراسم نهضت را به هم بزند.**کدام نهضت؟نهضت روحانیت. این مراسم در مسجد حاج ابوالفتح برقرار بود. طیب پرسیده بود: «اینها کی هستند؟» گفته بودند: «پیروان روحانیت و مرجعیت مراسمی گذاشتهاند و این مراسم به مصلحت شاه نیست.» طیب پاسخ داده بود: «من اگر در جریان 28 مرداد آمدم، به خاطر این بود که تودهایها و ضد دینها به میدان آمده بودند، ولی اینها مراسم عزاداری برپا کردهاند. من خودم برای اباعبدالله(ع) مراسم عزاداری دارم، حالا بروم مجلس اباعبدالله(ع) را به هم بزنم؟» هرکار کرده بودند، قبول نکرده بود. اینها از جمله مواردی بود که مخالفت با دستگاه تلقی میشد. **شهید عراقی در خاطراتش مینویسد که طیب گفت در جریان فیضیه از ما خواستند برویم، ولی نرفتیم.همینطور است. یکی از سیاستهای دستگاه طاغوت این بود که با حرکتهای ظاهراً مردمی با نهضت روحانیت مقابله کند. رژیم در جریان مدرسه فیضیه به خیلی از اینها پیشنهاد کرده بود که بیایند، ولی نهایتا ناچار شد نیروهای گارد خودش را به میدان بیاورد. حتی در راهپیمائیای که قبل از 15 خرداد از مسجد حاج ابوالفتح به دفاع از روحانیت شروع شد، به طیب گفته بودند که بیاید. سرهنگ طاهری و عواملش آمده و در مسجد حاج ابوالفتح را قفل کرده بودند. بعد برادرها آمدند و در میدان شاه (قیام) شعار دادند و نیروهائی که در کوچه مسجد حاج ابوالفتح مستقر شده بودند، به طرف میدان شاه حرکت کردند، چون تصور کردند راهپیمائی از آنجا شروع میشود. در این گیرودار، برادرها از کنار کوچه مسجد حاج ابوالفتح آمدند و با هجوم، در آهنی مسجد را از جا کندند و تا ماموران برگردند، مسجد پر شده بود و دیگر آنها نمیتوانستند کاری کنند.آنها برای به هم ریختن مجلس، اولین کاری که کردند رفتند و طیب را دیدند و گفتند: «طیب! مجلس این طوری است، با دار و دستهات بیا و آن را به هم بزن» و طیب آن پاسخی را که عرض کردم، داده بود. البته اینها رفتند و کسان دیگری مثل امیر رستمی و ناصر جگرکی را دیدند و اینها آمدند که مجلس را به هم بزنند. پشت سرشان هم نیروهای امنیتی و شخصی بودند. میخواستند دستگیری حسابی راه بیندازند. خدا رحمت کند شهید عراقی و حسین رحمانی و عزت خلیلی تدبیری اندیشیدند و چون اینها به عنوان دسته عزاداری آمده بودند، یک کاری کردند که جمعیت راه باز کند و اینها را آوردند وسط جمعیت خودی! جمعیت دم گرفته بود: «عزاداران حسینی! خوش آمدید! خوش آمدید!» جمعیتی که به عنوان حامی اینها پشت سر اینها آمده بود، به خاطر تراکم جمعیت ناچار شد برگردد و هیچ کاری نتوانست بکند. در همان روز بعد از سخنرانی در مسجد حاج ابوالفتح، جمعیت حرکت کرد و به طرف دانشگاه رفت.در این مراسم بارها از مرحوم طیب خواستند که بیاید و اوضاع را به هم بریزد، ولی او نپذیرفت. این عدم پذیرش، بهخصوص در روز دوازدهم محرم و بعد هم در 15 خرداد و حرکتی که ایشان در جریان 15 خرداد کرد، همه موضوعاتی بودند که تحملش برای دستگاه بسیار سخت بود. نصیری هم که سابقه عداوت با طیب را داشت، لذا او را دستگیر کردند.**برخی معتقدند که مرحوم طیب در جریان 15 خرداد دخالت جدی نداشت، منتهی رژیم دنبال کسی میگشت که تقصیرها را گردن او بیندازد. از طرفی نصیری هم سابقه عداوت با او داشت و لذا دستور دستگیری او را داد. واقعیت هم این است که جریان 15 خرداد را مریدان و مقلدان امام مدیریت کردند.این یک واقعیت انکارناپذیر است که جریان 15 خرداد را مقلدان امام به راه انداختند. مرحوم طیب بعد از اینکه توسط برادران مؤتلفه توجیه شد، نهایت کاری که کرد، شرکت در راهپیمائی در مسیری بود که عرض کردم و گرفتن کلانتری و پس دادن آن، یعنی در خود حرکت 15 خرداد نه انگیزه قوی داشت، نه شعور سیاسی تا آن حد داشت. برادران هیئت مؤتلفه بسیار در راهاندازی و مدیریت واقعه 15 خرداد نقش داشتند. این مرحوم عراقی بود که رفت و با طیب صحبت کرد، وگرنه خود او انگیزهای نداشت. یا در غائله باقرآباد ورامین، یکی از برادران مؤتلفه به آنجا رفت و مردم را که در حال عزاداری بودند، در جریان امر قرار داد. آن مردم خودشان با انگیزه بودند و آن اتفاق در سر پل باقرآباد افتاد. یا برادران ما در سبزه میدان، خیابان سیروس، بوذرجمهوری و این جور جاها، همه با اعتقاد به نهضت روحانیت و به پیروی از حضرت امام آمده بودند و این حرکت موجب شد که خبری را که صبح دستگاه در مورد دستگیری امام منتشر کرده بود، بعدازظهر با لحن محترمانهای پخش کند. من در مورد طیب این را میخواهم عرض کنم که رژیم چون خاطره و دل خوشی از او نداشت، آمد و در محلهها گشت تا کسی را پیدا کند که بتواند این غائله را به گردنش بیندازد و در محلهها افراد سرشناسی را که به قول خود آنها جایگاه قدرتمندی داشتند، گرفت تا به بهانه 15 خرداد همه آنها را قلع و قمع کند. از جمله این افراد، مرحوم طیب، حاج علی نوری، عبدالله نقاش، فروتن، هفت کچلان و ...بودند و با آن تبلیغاتی که راه انداختند و فریبکاریهائی که کردند، با اینکه از روحانیون هم عده زیادی را دستگیر کردند، نتوانستند قضیه را به گردن آنها بیندازند.**مضافاً بر اینکه کسی جایگاه اجتماعی طیب را هم نداشت.البته در القای فریب مدنظرشان به جامعه موفق نشدند و به همین دلیل مسائل را به لوتیها ربط دادند. حضرت امام در یک سخنرانی به همین نکته اشاره کردند؛ چون اینها شایع کرده بودند که الوات تهران مبلغ ناچیزی گرفته و این غائله را برپا کردهاند و اینها مردم نیستند، بلکه آدمهای خودفروختهای هستند. بماند که وقتی رژیم ادعا کرد که اینها به خاطر 25 تومان این کار را کردهاند، سطح اقتصادی جامعه برملا و معلوم شد که بعضیها حاضرند به خاطر 25 تومان جانشان را به خطر بیندازند! مرحوم طیب و حاج اسماعیل رضایی را بیشتر از بقیه نگه داشتند، چون میخواستند تقصیر را به گردن آنها بیندازند. من در بهمن سال 43 دستگیر شدم و مرا به محلی که بعدها به عنوان کمیته مشترک ضد خرابکاری مشهور شد، بردند. موقعی که ما را از اطلاعات شهربانی به آنجا بردند، قبل از اینکه وارد دایرهای بشویم که سلولها در آنجا قرار داشتند، دو تا سلول را دیدم که بسیار ناهنجار و بد بودند. شاید حدود 1×1 متر بیشتر نبودند. این سلولها یک در دوم داشتند که در خروجی آنها و زیرشان باز بود. پاسبانی به نام شیخی گاهی در آن راهرو نگهبانی میداد و در راهروی سلولهای ما هم نگهبانی میداد و شیفتش عوض میشد. من این مطلب را از او نقل میکنم. میگفت موقعی که مرحوم طیب و مرحوم حاج رضایی را بعد از شکنجههای بسیار سنگینی که به آنها داده بودند، به آنجا آوردند، به خاطر اینکه آنها را تسلیم کنند، هر دو را در سلولهائی انداختند که نور نداشت و مرطوب بود. گاهی هم میآمدند و از زیر در یک سطل آب داخل سلولها میریختند. بدن مجروح آنها و رطوبت و آلودگیهای محل، امکان هرنوع استراحت و آسایشی را از آنها گرفته بود. اینها فشارهائی بود که به طیب میآوردند تا بیرون بیاید و حرفهائی را که آنها میخواهند بزند. پاسبان شیخی میگفت مکرر از طرف دربار سرهنگی میآمد و با طیب گفتگو میکرد و میگفت: «کاری را که به تو گفتند که نکردی، حالا بیا و از شاه عذرخواهی کن. بیا یک چیزی بنویس و بگو که نسبت به شاه و سلطنت وفادارم. من این نامه را میبرم و برایت عفو میگیرم.» طیب جواب داده بود: «اگر از این در رفتم بیرون که میدانم چه کنم. همان طور که او را آوردم، میبرم!» کار به اینجا که رسید، فهمیدند طیب حاج رضائی آدم سابق نیست و مثل گذشته تسلیم خواست دستگاه نمیشود، بنابراین تصمیم گرفتند قضیه 15 خرداد را به او و حاج اسماعیل حاج رضایی نسبت بدهند.مرحوم حاج اسماعیل در دفاترش پرداخت حقوق شرعیه را مینوشت و برای اینها مسلم بود که او با روحانیت رابطه دارد. حاج اسماعیل آدم بسیار متدینی بود و در مسائل خیریه فعالیت داشت. در 15 خرداد هم اصلا در تهران نبود، بلکه در گرگان بود، اما در دفاترش مشخص بود که وجوه شرعیه خود را پرداخت میکند و به این ترتیب این قضیه را به گردن او هم انداختند. دیگرانی که دستگیر شده بودند، اکثراً تسلیم و آزاد شدند، اما طیب حاج رضائی و حاج اسماعیل رضائی محکوم به اعدام شدند و رژیم در نشریات و جرایدش تبلیغات وسیعی کرد.**ظاهراً کسانی مثل شعبان جعفری هم حقد و کینههائی با مرحوم طیب داشتند و به این آتش دامن زدند.شعبان جعفری از جهات اخلاقی، وابستگی به رژیم و جنبههای مختلف بسیار آدم کثیفی بود. طیب حاج رضائی آدم بسیار باشهامتی بود و در میان لاتها و گردن کلفتها، شهامت طیب حاج رضائی زبانزد همه بود. یادم هست یک روز سر چهارراه سیروس که نزدیکی محل کار ما بود، داشتم رد میشدم. طیب حاج رضائی با یکی از گردن کلفتهای چهارراه سیروس اختلافی پیدا کرده بود و خودش بلند شده و از میدان آمده بود، درحالی که اینها نوچه و هواخواه داشتند و برای این جور کارها آنها میآمدند و خودشان معمولا چاقو یا قمه نمیکشیدند و نوچهها این کار را میکردند تا از جایگاه رئیسشان دفاع کنند. طیب حاج رضائی یک ماشین دوج قرمز و سفید داشت و با آن به چهارراه سیروس آمده بود تا با کسانی که اختلاف داشت، تسویه حساب کند. درگیری شد و یکی از اینها از پشت سر با چاقو به کتف طیب زد و همهشان فرار کردند. پاسبانها جرئت نمیکردند جلو بیایند. خود طیب دستش را روی محل بریدگی گذاشت و سوار ماشینش شد و به رانندهاش گفت به بیمارستان باغ فردوس برود تا کتفش را معالجه کند.از ویژگیهای مرحوم طیب شهامتش بود. اینکه در شرایط 28 مرداد آمد و آن غائله را راه انداخت، از ویژگی خاص او بود. اگر بقیه هم آمدند، به پیروی از طیب آمدند. شعبان جعفری آدم ترسو و تنپرور و وابسته صددرصد به دستگاه و آدم کثیفی بود و در میان لاتها هم جائی نداشت. در سنگلج در زورخانهای ورزش میکرد و اساساً در این وادیها نبود. طیب خیلی با شهامت بود و همین باعث شد که وقتی در آن سلول هولناک گرفتار شد و آن سرهنگ آمد تا نجاتش بدهد، به نقل از پاسبان شیخی، آن گونه پاسخ داده بود. چنین شهامتی کمتر در دیگران بود.به نظر من خداوند دست طیب را به خاطر ویژگیهائی چون مردمداری، علاقه به نهضت امام حسین(ع) و علاقه به اسلام گرفت و همانطور که اشاره کردم وقتی به او گفتند بیا عزاداری امام حسین(ع) را به هم بزن، جواب داد: «من خودم خیمه عزاداری اباعبدالله(ع) را برپا کردهام، حالا بیایم مجلس عزای ایشان را به هم بزنم؟» و زیر بار نرفت. این رفتارها موجب حساسیت دستگاه نسبت به او شد.**اعدام طیب در جامعه چه بازتابی داشت؟مردم ما الحمدلله در مقاطع مختلف، شعور سیاسیشان را به منصه ظهور رساندهاند. روحانیت متعهد و مبارز ما هم در جریان این مسائل بودند و موضعگیری طیب را در برابر دستگاه طاغوت میدانستند. بعضیها بعد از اعدام طیب از او «به حّر زمان انقلاب» تعبیر کردند. این همه از خودگذشتگی و مقاومت باعث شد که مردم خاطراتی را که از گذشته طیب داشتند، با حرکتی که طیب در پیروی از نهضت و مکتب انجام داد، یکسره به فراموشی بسپارند. شهادت او آثار بسیار مثبتی در جامعه داشت. مردم در مورد حاج اسماعیل رضائی میگفتند این آدم مؤمن متدین حیف شد، ولی طیب چون مشهور بود، اعدامش در جامعه بازتاب گستردهای داشت.**هیئت مؤتلفه به عنوان گروهی مبارز در آن زمان، برای شهادت طیب اعلامیهای داد که در سطح گستردهای هم پخش شد و طیب که تا آن زمان وابسته به دستگاه تلقی میشد، با این اعلامیه منسوب به جریان طرفدار روحانیت شد. این امر نامتعارفی بود. آیا از نوشتن و پخش آن اعلامیه خاطرهای دارید؟الان در باره مفاد آن اعلامیه حضور ذهن ندارم. موقعی که حاج مهدی عراقی میرود و با طیب صحبت میکند، او منافع شخصی خود را نادیده میگیرد. ورود موز امتیازی بود که منحصراً به طیب داده بودند و درآمد عجیبی داشت. طیب به خاطر اسلام از منافع شخصی خود میگذرد و بعد هم هیچ تزلزلی در او ایجاد نمیشود. طبیعی است که جامعه پذیرای چنین فردی است. نتیجه کار طیب واقعا مثبت بود و روحانیت و سایر کسانی که در خط نهضت امام حرکت میکردند، از این جریان استفاده مطلوبی کردند. دستگاه میخواست این چهره را بکوبد و ما میخواستیم این چهره به صورت واقعیاش به مردم معرفی شود. این اقدام مؤتلفه در اقشاری که مثل طیب میاندیشیدند، انگیزه ایجاد کرد و تاثیر بسیار داشت. به نظر من دستگاه از آن به بعد کمتر توانست از لاتها در جهت اهداف خودش استفاده کند. این حرکت طیب باعث شد که بسیاری از رفقا و هممسلکهای او در مورد مسائل فکر و در بسیاری از موارد در عملکرد خود تجدیدنظر کنند، کما اینکه کردند. یکی از آثار اعدام طیب تغییر مسیر این طیف از جامعه و اصلاح آنان بود.منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 68 انتهای پیام/